چشم های روشن

۶ سالمه ... با اینکه سرما خوردم اما اومدم تو کوچه ... چند روزی میشه که مامان خونه نیست ... چشاش خیلی قشنگه ... روشنه ... ولی هیچوقت منو تو بازی راه نمی ده ...

۱۷ سالمه ... مامان واسه همیشه ما رو ترک کرد ... یعنی بابا رو ترک کرد ... لیلا بازم قهر کرده ... جدیدا خیلی بی رحم شده ... هرچی دلش می خواد میگه ...

۲۴ سالمه ... صدای موزیک همسایه داره دیوونم می کنه ... به سلامتی لیلا خانوم عروس شده ... دوست داشتم ببینمش ... هی ...

۳۱ سالمه ... بابا به رحمت ایزدی شتافت ... شوهر لیلا می خواست خونه رو بخره ... دو برابر قیمت ... ولی واسه اینکه حرصش در بیاد ندادم ...

۴۶ سالمه ... خونه ... کله پزی ... اداره ... چلوکبابی ... اداره ... خونه ... حتی جمعه ها !

۵۲ سالمه ... پسر لیلا کارمند منه ... پدرسگ فتوکپی باباشه ...

۶۱ سالمه ... یه بارون ساده بهونه خوبی بود که هیچکس سر خاک من نباشه ... به جز یه نفر ... عینک دودیش نمی ذاره چشای روشنشو ببینم ...

___________________________________________

واسم دعا کنید مشکلم حل شه ...

+ ارسال شده در 91/12/28ساعت 1:57 توسط مهدی

پسر : الو گلابی؟
دختر : سلام کثافت
بعد هردو از ته دل میخندن :))
پسر : خوبی کج و کوله ی من
دختر : به توچه عشقم خوبم تو خوبی
...پسر : خــــــــر نفهم حالتو میپرسم میگی به تو چه؟ شیطونه میگه بزم شل و پلش کنم ها
دختر : گفتم که خوبم الاغ تو خوبی :))
پسر: فدای خنده هات شم که مثل شتر میخندی نفسم
دختر : مـــــــــرگ شتر خودتی روانی
پسر : دلم واست تنگ شده بود آشغال دوست داشتنی
دختر : منم
پسر : خوب دیگه بسه خیلی باهات حرف زدم پر رو شدی
دختر : کوفتت شه باهات حرف زدم
پسر: مواظب خانمی الاغ من باش
دختر : چشم اقای بی ادب
پسر : دوست دارم دیوونه
دختر : منم دوست دارم آقاهه

و بعد خداحافظی با خنده حتی تا چند لحظه بعد از این که تماسشون تموم میشه خنده رو لب هردوشونه . این یعنی یه قسمت از دوست داشتن که میشه حسش کرد ...! ♥

+ ارسال شده در 91/11/02ساعت 2:38 توسط مهدی

مهدی ماشین حساب به دستیان ...

آیا میدانید 2000 سکه مهریه، شبی چقدر تمام میشود؟؟؟
بهای هر سکه:600هزار تومان
بهای کل:1،200،000،000= 600،000*2000
متوسط سن دامادها:30 سال
متوسط عمر در ایران:60 سال
... ... طول زندگی زناشویی در خوشبینانه ترین حالت:30=30-60
تعداد شبهای با هم بودن:10950=(30*365) شب
قیمت تمام شده هر شب:110 هزار تومان
آخه مگه آزادش چنده ؟ بي انصافا !!؟؟؟
خدايا نامردي تا كجا ؟؟؟؟؟؟؟
تازه کاهش راندمان آقایان در دهه آخر والباقی محدودیتها !!!
و ....هم بماند والّا شبی 200 هزار هم بیشتر میشه.

+ ارسال شده در 90/07/30ساعت 21:45 توسط مهدی

آییییی کمممرم ...!

پنجاه شصت کیلو دخترو به راحتی میشه بلند کرد اما بیست کیلو سیب زمینی کمر آدم رو درد میاره!

+ ارسال شده در 90/07/28ساعت 12:46 توسط مهدی

شیطان و سیاستمدار

روزی یک سیاستمدار معروف، درست هنگامی که از محل کارش خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و یک فرشته از او استقبال کرد.

فرشته گفت:

«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه.

چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم.

به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سیاستمدار گفت:

«مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

فرشته گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده،

شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید.

آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

سیاستمدار گفت:

«اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

فرشته گفت:

«می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند.

پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.



در آسانسور که باز شد، سیاستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد.

زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار

آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از

دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند.

آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی

قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و

حسابی سرگرم شدند.

همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و

شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.

شیطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشی داشتند..





به سیاستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.

راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.

در بهشت هم سیاستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد،

به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند.

سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت،

گرچه به خوبی روز اول نبود.





بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سیاستمدار گفت:

«خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم..

حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد.

وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سیاستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید،



پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند

هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.

سیاستمدار با تعجب از شیطان پرسید:

«انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟

آن سرسبزی ها کو؟

ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود... امروز دیگر تو رای داده‌ای».

+ ارسال شده در 90/07/10ساعت 18:15 توسط مهدی

روسپی و راهب

در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟!

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد ...

بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...

راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !

زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟

خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...

روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !

در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "


از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "
اثر : پائولو

+ ارسال شده در 90/06/30ساعت 11:4 توسط مهدی

Iranian valentine

سلام
روز ولنتاین 25 بهمن ماه است و اشتباه نویسنده در متن قابل چشم پوشی( نه اینکه نویسنده نمیدانسته چه روزی است بلکه به خاطر بی اهمیت جلوه دادن این روز چنین نگارده است)
فرهنگ ایرانی را پاس بداریم
فرهنگ ایرانی را بشناسیم
تاریخ ایران را بخوانیم
ایرانمان را دوست بداریم


سپندارمذگان روز عشاق ایرانی


=

سپندارمذ نگهبان زمین است و از آنجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری و باردهی دارد جشن اسفندگان برای گرامی داشت زنان نیکوکار برگزار میگردد .
ایرانیان از دیر باز این روز را روز زن و روز مادر و در حالت کلی این روز را روز عشاق می نامیدند که امروزه متاسفانه بجز زرتشتیان ، دیگر هم میهنان روز عشاق را برابر با تقویم میلادی ( ولنتاین ) جشن میگیرند.

سپندار مذ نام ملی زمین است، یعنی گستراننده، مقدس، فروتن

=

=

این روز در سالنمای کنونی ایرانی برابر است با بیست و نهم بهمن ماه ( سه روز پس از والنتاین فرنگی ! ) این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است.
فلسفه بزرگداشت این روز با نام "روز عشق" به این گونه بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز می شمردند و افزون بر اینکه ماه ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند.
برای نمونه روز نخست "روز اهورا مزدا"، روز دوم بهمن " تندرستی، اندیشه " که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت "بهترین راستی و پاکی" ( ویژه خداوند ) ، روز چهارم شهریور "شاهی و فرمانروایی آرمانی" ( ویژه خداوند ) و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است.

=

از این روی در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را نماد عشق می پنداشتند.
در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه همزمان می شد، جشنی برپا می داشتند به فراخور نام آن روز و ماه.
برای نمونه شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" فر نام می گرفت.
همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین نام می گرفتند.

=

=

مردم ایران از آن میان مردم هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به فراخور های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند.
این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، روش زندگی، خوی، فلسفه زندگی و رویهمرفته جهان بینی ایرانیان باستان است.

=

=

چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نیست؟

زیرا در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند(سپندار مذگان)، با روز 335 از سال یا 2بیست و نهم بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است.

=

=

شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از بیست و ششم بهمن (Valentine) به بیست و نهم بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) برگردانیم ..

+ ارسال شده در 89/11/25ساعت 3:27 توسط مهدی

زندگی ما ... !

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم.

برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.

حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!...

مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند

+ ارسال شده در 89/11/09ساعت 20:32 توسط مهدی

فقط يك ماه او را در آغوش گرفتم...

اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده كردن شام است, دستشو
گرفتم و گفتم: بايد راجع به يك موضوعي باهات صحبت كنم. اون هم آروم نشست
و منتظر شنيدن حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم.
اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم, انگار دهنم باز نمي شد.


هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي كه ذهنم رو مشغول كرده بود,
باهاش صحبت مي كردم. موضوع اصلي اين بود كه من مي خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور كه بود موضوع رو پيش كشيدم, از من پرسيد چرا؟!


اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي كه از اتاق غذاخوري
خارج مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستي


اون شب ديگه هيچ صحبتي نكرديم و اون دايم گريه مي كرد و مثل باران اشك مي
ريخت, مي دونستم كه مي خواست بدونه كه چه بلايي بر سر عشق مون اومده و
چرا؟
اما به سختي مي تونستم جواب قانع كننده اي براش پيدا كنم, چرا كه من
دلباخته يك دختر جوان به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي
نداشتم.

من و اون مدت ها بود كه با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس
ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم,
خونه, سي درصد شركت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يك نگاه به برگه ها
كرد و بعد همه رو پاره كرد.

زني كه بيش از ده سال باهاش زندگي كرده بودم تبديل به يك غريبه شده بود
و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم كه اون ده سال از عمرش رو براي من
تلف كرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من كرده, اما
ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه كرد, چيزي كه انتظارش رو داشتم.
به نظر من اين گريه يك تخليه هيجاني بود.بلاخره مسئله طلاق كم كم داشت
براش جا مي افتاد. فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم كه يك
نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نكردم و رفتم توي رختخواب و به خواب
عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتي
اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست به
جز اين كه در اين مدت يك ماه كه از طلاق ما باقي مونده بهش توجه كنم.

اون درخواست كرده بودكه در اين مدت يك ماه تا جايي كه ممكنه هر دومون به
صورت عادي كنار هم زندگي كنيم, دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در
ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست كه جدايي ما پسرمون رو
دچار مشكل بكنه!

اين مسئله براي من قابل قبول بود, اما اون يك درخواست ديگه هم داشت: از
من خواسته بود كه بياد بيارم كه روز عروسي مون من اون رو روي دست هام
گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست كرده بود كه در يك ماه باقي مونده
از زندگي مشتركمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت
روي دست هام بگيرمو راه ببرم.

خيلي درخواست عجيبي بود, با خودم فكر كردم حتما داره ديونه مي شه.


اما براي اين كه اخرين درخواستش رو رد نكرده باشم موافقت كردم.

وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي"تعريف كردم اون با صداي بلند خنديد گفت:
به هر بايد با مسئله طلاق روبرو مي شد, مهم نيست داره چه حقه اي به كار مي بره..



مدت ها بود كه من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي كه طبق شرايط
طلاق كه همسرم تعين كرده بود من اون رو بلند كردم و در ميان دست هام
گرفتم.
هر دومون مثل آدم هاي دست و پاچلفتي رفتار مي كرديم و معذب بوديم..
پسرمون پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: بابا مامان رو تو بغل
گرفته راه مي بره.

جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي كرد, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و
از اون جا تا در ورودي حدود ده متر مسافت رو طي كرديم.. اون چشم هاشو بست
و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو!

نمي دونم يك دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم كردم.. بالاخره دم در
اون رو زمين گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل كارش رفت, من هم
تنها سوار ماشين شدم و به سمت شركت حركت كردم.

روز دوم هر دومون كمي راحت تر شده بوديم, مي تونستم بوي عطرشو اسشمام
كنم. عطري كه مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فكر كردم من مدتهاست
كه به همسرم به حد كافي توجه نكرده بودم. انگار سالهاست كه نديدمش, من از
اون مراقبت نكرده بودم.

متوجه شدم كه آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروك كوچك گوشه چماش
نشسته بود,لابه لاي موهاش چند تا تار خاكستري ظاهر شده بود!
براي لحظه اي با خودم فكر كردم: خدايا من با او چه كار كردم؟!

روز چهارم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديكي و صميميت رو دوباره
احساس كردم.

اين زن, زني بود كه ده سال از عمر و زندگي اش رو با من سهيم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس كردم, صيميت داره بيشتر وبيشتر مي شه, انگار دوباره
اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي گيره.

من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم. هر روز كه مي گذشت برام آسون
تر و راحت تر مي شد كه همسرم رو روي دست هام حمل كنم و راه ببرم, با خودم
گفتم حتما عظله هام قوي تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي
كرد. يك روز در حالي كه چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس كرد كه
هيچ كدوم مناسب و اندازه نيستند.با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد
شدند.
و من ناگهان متوجه شدم كه اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به
همين خاطر بود كه من اون رو راحت حمل مي كردم, انگار وجودش داشت ذره ذره
آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد, ضربه اي كه تا عمق وجودم رو
لرزوند. توي اين مدت كوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل كرده بود, انگار
جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش كردم..
پسرم اين منظره كه پدرش , مادرش رو در اغوش بگيره و راه ببره تبديل به يك
جزئ شيرين زندگي اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره كرد كه بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو
در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسيدم نكنه كه در روزهاي آخر تصميم رو عوض كنم.
بعد اون رو در آغوش گرفتم و حركت كردم. همون مسير هر روز, از اتاق خواب
تا اتاق نشيمن و در ورودي.دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به
نرمي اون رو حمل مي كردم,
درست مثل اولين روز ازدواج مون. روز آخر وقتي اون رو در اغوش گرفتم به
سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم.

انگار ته دلم يك چيزي مي گفت: اي كاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد.
پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالي كه همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديكي در زندگي مون
توجه نكرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل كارم رانندگي كردم, وقتي رسيدم بدون اين كه
در ماشين رو قفل كنم ماشين رو رها كردم, نمي خواستم حتي يك لحظه در
تصميمي كه گرفتم, ترديد كنم.

"دوي" در رو باز كرد, و من بهش گفتم كه متاسفم, من نمي خوام از همسرم جدا بشم!

اون حيرت زده به من نگاه مي كرد, به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فكر نمي
كني تب داشته باشي؟
من دستشو كنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدايي رو نمي خوام, اين منم كه
نمي خوام از همسرم جدا بشم.

به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم.

زندگي مشترك من خسته كننده شده بود, چون نه من و نه اون تا يك ماه گذشته
هيچ كدوم ارزش جزييات و نكات ظريف رو در زندگي مشتركمون نمي دونستيم.
زندگي مشتركمون خسته كننده شده بود
نه به خاطر اين كه عاشق هم نبوديم بلكه به اين خاطر كه اون رو از ياد برده بوديم.

من حالا متوجه شدم كه از همون روز اول ازدواج مون كه همسرم رو در آغوش
گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم كه تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش
حمايت خودم داشته باشم. "دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي
كه فرياد مي زد در رو محكم كوبيد و رفت.

من از پله ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم.
يك سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل تون مي نويسيد؟
و من در حالي كه لبخند مي زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي كنم, تو روبا پاهاي
عشق راه مي برم, تا زماني كه مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا كنه.


***

جزئيات ظريفي توي زندگي ما هست كه از اهميت فوق العلاده اي برخورداره,
مسائل و نكاتي كه براي تداوم و يك رابطه, مهم و ارزشمندند.

اين مسايل خانه مجلل, پول, ماشين و مسايلي از اين قبيل نيست.

اين ها هيچ كدوم به تنهايي و به خودي خود شادي افرين نيستند.

پس در زندگي سعي كنيد:
زماني رو صرف پيدا كردن شيريني ها و لذت هاي ساده زندگي تون كنيد.
چيزهايي رو كه از ياد برديد, يادآوري و تكرار كنيد و هر كاري رو كه باعث
ايجاد حس صميميت و نزديكي بيشتر و بيشتر بين شما و همسرتون مي شه, انجام
بديد..
زندگي خود به خود دوام پيدا نمي كنه.
اين شما هستيد كه بايد باعث تداوم زندگي تون بشيد.
اگر اين داستان رو براي فرد ديگه اي نقل نكنيد هيچ اتفاقي نمي افته,
اما يادتون باشه كه اگه اين كار رو بكنيد شايد يك زندگي رو نجات بديد

+ ارسال شده در 89/10/24ساعت 3:30 توسط مهدی

30GaR

12.00

سیگار رو دوست دارم
شاید بخاطر اینکه خودشو اتیش زد تا یکمی از جای خالیتو پر کنه
خوب یادمه میگفتی بخاطر عشقمونم که شده لب به سیگار نزن
حالا کجایی که ببینی از اون عشق همین یه یسگار واسم مونده...!


+ ارسال شده در 89/09/15ساعت 17:57 توسط مهدی

من ... و ... تو ...

من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت

معلم گفته بود انشا بنويسيد
موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد
تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي
او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت

من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار
توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن
بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش
بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد

سال هاي آخر دبيرستان بود
بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده

من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه
آن را به به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه
براي اولين بار بود در زندگي اش
که اين همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتايج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

زندگي ادامه دارد
هيچ وقت پايان نمي گيرد

من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم

اما من و تو اگر به جاي او بوديم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

+ ارسال شده در 89/09/02ساعت 10:15 توسط مهدی

نه... نرو

نه نرو...

قرارمان این نبود

باید سکه بیاندازیم...

اگر شیر آمد تردید نکن که دوستت دارم...

اگر خط آمد مطمئن باش دوستت دارم

صبر کن سکه بیاندازیم...

اگر دوستت نداشتم آنگاه برو...

+ ارسال شده در 89/08/01ساعت 20:51 توسط مهدی

بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم

بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم. (جانسون)

 

 

 

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم.

جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.

شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد.

بچه ها همگی با ادب بودند.

دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.

مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟

پدر جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.

متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.

پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند.

معلوم بود که مرد پول کافی نداشت.

حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت.

بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد...

بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم... 

 

پی نوشت: روزهای سختی دارم ! دارم از دانشگاه انصراف می دم اما نمیخوام و مجبورم .... دعام کنید مشکلم حل شه !

 

+ ارسال شده در 89/06/24ساعت 17:3 توسط مهدی

اثباتی ساده برای وجود خدا !

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

+ ارسال شده در 89/03/21ساعت 9:30 توسط مهدی

بادکنک فروش


در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود.

بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد .


سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.
پسرکی سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود.


تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید :

ببخشیدآقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت ؟


مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را
نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتی گفت :
" پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است کهدر درون خود بادکنک قرار دارد"

دوست من ... چیزی که باعث رشد آدمها میشه رنگ و ظواهر نیست ...


رنگ ها ... تفاوت ها ... مهم نیستند ... مهم درون آدمه، چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشونه و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشه ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشه.*

+ ارسال شده در 89/03/19ساعت 9:7 توسط مهدی

رهگذر پاییزی...

آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت ، صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید : دوستت دارم.....


....


+ ارسال شده در 89/02/28ساعت 23:10 توسط مهدی

دنیای مجازی چیست؟

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه !

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

- عمو... میشه کمی پول بهم بدی؟ 

- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.

- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم ...

- باشه برات می خرم.

 

صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. 

صدای موس قی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

 

- عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟ 

 

آه، یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

 

- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟

 

غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست. 

بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.

 

آنوقت پسرک روبروی من نشست.   

 

- عمو ... چیکار می کنی؟

 

- ایمیل هام رو می خونم.

 

- ایمیل چیه؟

 

- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

 

متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم: 

 

- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده

 

- عمو ... تو اینترنت داری؟ 

 

- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه

 

- اینترنت چیه عمو؟

 

- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همۀ این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.

 

- مجازی یعنی چی عمو؟

 

تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

 

- دنیا مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.

 

- چه عالی. دوستش دارم.

 

 - کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟

 

- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم

 

- مگه تو کامپیوتر داری؟

 

- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی:

 مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم. 

 وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم

 خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.

 پدرم سالهاست که زندانه

 و من همیشه پیش خودم همۀ خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.

 

- مگه مجازی همین نیست عمو؟!

 

قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:

- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. 

 

ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع  حقیقی و بی رحم زندگی توسط مـَجازها ، عاجزیم.

این مطلب را برای دوستان خود بفرستید.

من این کار را کرده ام.

 

+ ارسال شده در 89/02/28ساعت 3:17 توسط مهدی

دوست داشتن در مقابل استفاده كردن


USED vs. LOVED
دوست داشتن در مقابل استفاده كردن
 
زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگي را برداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.
While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.
 
مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم به پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده
In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.
 
در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد
At the hospital, the child lost all his fingers due to multiple fractures.
 
وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد" !
When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?'
 
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگد به آن زد
The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.
 
حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود  نگاه مي كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"
Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD'.
 
روز بعد آن مرد خودكشي كرد
The next day that man committed suicide. . .
 
خشم و عشق حد و مرزي ندارنددومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندكي دوست داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه
Anger and Love have no limits; choose the latter tohave a beautiful, lovely life & remember this:
 
اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند
Things are to be used and people are to be loved.
 
در حاليك امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.
The problem in today's world is that people are used while things are loved.
 
همواره در ذهن داشته باشيد كه:
Let's try always to keep this thought in mind:
 
اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند
Things are to be used,People are to be loved.
 
مراقب افكارتان باشيد   كه تبديل به گفتارتان ميشوند
Watch your thoughts; they become words.
 
مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود
Watch your words; they become actions.
 
مراقب رفتار تان باشيدكه تبديل به عادت مي شود
Watch your actions; they become habits.
 
مراقب عادات خود باشيد شخصيت شما مي شود
Watch your habits; they become character;
 
مراقب شخصيت خود باشيدكه سرنوشت شما مي شود
Watch your character; it becomes your destiny.
 
خوشحالم كه  دوستي اين پيام را براي ياد آوري به من فرستاد
I'm glad a friend forwarded this to me as a reminder.
 
اميدوارم كه روز خوبي داشته و  هر مشكلي كه با آن روبرو هستيد
I hope you have a good day no matter what problems you may face.
 
آخرين روز آن باشد و تمام شود
It's the only day you'll have before it's over!


+ ارسال شده در 88/11/12ساعت 8:38 توسط مهدی

دروغ های مادرم

istockphoto_3873679-mother-and-child-logo.jpg


داستان من از زمان تولّدم شروع میشود.

تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازهءکافی نداشتیم.

روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.

مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت

و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به منگفت.

 

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید

ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.

مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست

به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد ودو ماهی را جلوی من گذاشت.

شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد ومیخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.

ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند وگفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟"

و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

 

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایلدرس و مدرسه بخریم.

مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.

شبی از شبهای زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.

از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

 

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید.

من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.

موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.

مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم.

 مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.

نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش."

گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.

می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم.

عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد.

وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود.

امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.*

 

درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم.

بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید.

سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت.

وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم.

قبول نکرد و گفت:"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

 

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت.

وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.

در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود.

به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند.

امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.

به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.

همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است.

وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند.

سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‏شناختم.

اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود.

جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

  

این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیشان از نعمت وجود مادر برخوردارند.

این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند.

همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

(تشکر میکنم از استاد خوبم جناب مهندس ترکاشوند)

از همینجا دست مادر خوب و مهربان خودم رو می بوسم و میگم مااااااااماااااااااان دوستت دارررررم


+ ارسال شده در 88/11/04ساعت 0:54 توسط مهدی

All rights reserved for MehdiMaster.Blogfa.com
Best Resolution : 1366 X 768
Design & programing by Mehdi Master